زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 28 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

سفر اردیبهشتی ما در ششمین سالگرد ازدواجمون

سلام مامانی !!!! خوبی عزیزم؟؟؟؟ وای که چقدر دلم برای نوشتن از تو ، تو وبلاگت تنگ شده بود . اما بلاخره اومدم تا حداقل از مسافرتی که رفتی برات بنویسم . این روزها اینقدر مشغله دارم که اصلا وقت نوشتن برات رو ندارم ، نه اینکه نیام نت میام اما حوصیه تایپ کردن رو ندارم .یه چند تایی پست خالی داری  که هنوز خالیه و ننوشتمشون .هر دفعه که میام cd بلاگتو سفارش بدم این پستهای خالی مانع میشن از سفارش دادن ... بلاخره طلسم سفر به شمال شکسته شد و درست تو  صبح چهارشنبه  93/02/10 همزمان با ششمین سالگرد  ازدواچمون راهی شمال شدیم      البته به همراه مادر روحی اینا عازم سفر شدیم ...
10 ارديبهشت 1393

روز مادر

روز مادر بهترین روز است در تقویم خاطرم ... چهارده آبان نود ... درست در نـــــــیمــــــــــــــه راه پاییــــــــــــــ ز ،روز تولدت ، مفتخرم کردی به مادر بودنت  ... و از آن روز خجسته هر روز روز من است ... روز مادر ... و با طلوع  هر باره صبح ، یادم می آورد مادری ام را ... و روز میلاد بانوی پاکی ها و نجابت که در تقویم  می آید می گویند روز مادر است  ... و این تنها روزیست که یادت می آورد مادری مرا ...  و یادم می آورد مادرم را ... ای کاش هر روز به یاد  آوریم مادری  مادران را ... ...
1 ارديبهشت 1393

... سیزده بدر + پایان 29 ماهگی عشقم ...

عیدی که این همه منتظرش بودیــــــــــــــــــــــم بلاخره اومد     و چه  زود تموم شد ... اما شیرین تموم شد    و با یه اتفاق بد ...   خدا رو شکر که یه سال دیگه زنده بودیم و با فامیل و خویشان عید دیدنی کردیم ... 29 اسفند که  بعد از سال تحویل یه چند تایی عکس گرفتیم       و بعد برای عید دیدنی راهی خونه بابا حبیب شدیم ... امسال به خاطر  فوت برادر بابا حبیب و به خاطر اینکه احترام بزاریم به بابا جون دقایقی بعد از  تحویل سال به دیدنشون رفتیم و اولین عید دیدنی رو هم اونجا کردیم ... صبح روز...
14 فروردين 1393

... پسر عزیــــــــزم بهـــار مبارک ...

  امسال هم گذشت ... با خونه تکونی ... دل تکونی ... و چشم تکونی ... چشمهام رو شستن برای بهتر دیدن ، آماده ام برای بهتر دیدن ، برای بهتر دیدن  نعمت بزرگی که خدا بهم داده ، برای بهتر دیدن تو ، بزرگترین نعمت زندگیم ...   بهار شد دوباره و من باز هم عاشق و پر شور برای ادامه زندگی ...   از خدای مهربون خیلی ممنونم که دوباره بهم عمر داد تا دو  بهار رو  تو  سال 92 ببینم ... بهار شکوفایی تو عشق کوچولو و بهار بیداری طبیعت  ... سال 92 هم گذشت و چه زیبا گذشت در کنار تو که هر روز از روز قبل شگفت زده تر میشدم از قدر...
29 اسفند 1392

... اولین هفته اسفندی ما ...

خدا رو شکر که زنده موندم و دوباره اسفند ماه رو دیدم ... با اینکه از زمستون خوشم نمیاد اما عاشق اسفندم چون همیشه خوش خبر و خبر سال نو و بهار زیبا و دل انگیز رو بهم میده ... خوب البته این هفته اسفندی ما خوب بود شکر خدا ...     از  دوم اسفند که یه پیک نیک سه نفره شاد رو با هم داشتیم  بگم  ... که طبق معمول جمعه ها که هوا خوب باشه  ، من هوس گشت و گزار به سرم میزنه ... اما این دفعه با اینکه حال نداشتم اما خودمو ملزم کردم که یه جمعه خوب داشته باشیم ... سریع بساط جوجه عزیز رو آماده کردم و با هم زدیم بیرون  ، تو دل طبیعت نیمه خفته زمستونی ... تو یه باغ&...
9 اسفند 1392

.. بییم طبیعت ؟؟؟؟!!!! ...

  بازم یه جمعه رسید  از راه ...   این جمعه آروم تر از جمعه قبلی بود ...   جمعه هفته قبل ما درگیر مراسمات عموی بزرگ بابا محسن بودیم . که حکم پدر بزرگ داشت برامون نه از بابت سن ، بزرگ خاندان بود ...   روحش شاد ...   بعد از اینکه صبحونه خوردیم با بابایی رفتیم بیرون تا برا شب که مهمون داشتیم خرید کنیم ...   لباس که میپوشوندم بهت میگفتی : " بییم طبیعت ؟؟؟؟ "   بابا هم بهت قول داد تا یه ذره ببره و بگردوندت ...   الهی بمیرم برات که این هفته زیاد بهت رسیدگی نکردم و همش خونه روحی جون گذاشتمت ، اما بهت بد نگذشته ها وروجک حسابی با روحی جون...
26 بهمن 1392

... یه برف بازی کوتاه ...

سلام به گل پسری عاشق برف من ... این روزها همه جای ایران برفی ... اونم چه برفی ... آخرین باری که اینجور برف همه رو خونه نشین کرد سال 86 بود که من و بابایی تازه نامزد کرده بودیم ... یه بهمن برفی زیبا ... اینقدر خوش قدمی که هر ماهگردت تو پاییز و زمستون همراه شده با برف ... اما از اونجا که از دیروز صبح احساس کردم یکمی آب مماخت میاد از ترسم بیرون نبردمت برا برف بازی ... امروزم که هوا آفتابی آفتابی شد و خواستیم بریم اطراف شهر تا چند تا عکس بیندازیم که به خاطر جلسه بابایی نشد که بریم و رفتیم رو پشت بوم تا شما یکمی اونجا بازی کنی ... اون بالا هم خبری ن...
16 بهمن 1392

... در آستانه 28 ماهگی ...

پسر گلم با تولدت یه نفر شدی تو دنیا برای دنیا ممکنه که فقط فقط یه نفر باشی اما برای من تمــــــــــــــــــــــــام دنیایی   تو   تـمــــــــــــام دنیـ ♥ ـــای منی       ورودت به 28 اُمین ماه از زندگی شیرینت مبارک ...
15 بهمن 1392